![]() "هر چه که به ذهنت میآید تخیل و هر چه انجام میدهی علم است. تمام تاریخ بشر چیزی جز داستانی علمی-تخیلی نیست."
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
شهریور 1387
مرداد 1387 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 بهمن 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 تیر 1385 جستجو
پیوندها
|
یه کوره راه ناگزیر
خدایا تو به من چگونه زیستن را بیاموز من خود چگونه مردن را خواهم آموخت ( دکتر علی شریعتی ) ساده ام بگذار ...
در نواي امشبم سازي ندم آلود
تازه انگار صدايي مي رسد از دور ...
گريه هاي بي سرانجامش ... گوش ميكردم گمانم ميشود خاموش ...
صبر كن ... سازت مخالف مي شود آرام آرام قطعه هاي نو بزن ... سازي عوض كن بر مزارم گريه كردي ... خاك قبرم را به اشكت سير كردي بس بلندا گريه جز نوميدي ات دردي دگر نيست دست بر دامان اشك من زدن راه اثر نيست چتر نو واكن ... صداي چك چك اشكم غبار سرد پيشانيم تو را يادآوري نيست ؟
گريه ات سرد است زخم بر پوسيده ي قلبم گذارد دوست پاك كن عمق دلت را ...
گاهگاهي از نگاه من گذشتي بگذر امشب هم ... ساده ام بگذار قاب را بردار ديگر از آن چهره ي نحس هبوط كرده از چشمت ... آن عدو افتاده با لبخند پر مهرت ... سخت من بيزار و دلگيرم ناز چشمانت قسم اي دوست لااقل تا صبح ... من را ساده ام بگذار ...
دلنوشته خودم
قابل توجه دوستاني كه از سبك نوشتاري من پرسيده بودن : در ادامه ي مطلب
ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط میلاد در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 ساعت 3:5
پرنده ... !
پرنده با اشکهایش داد میزد :
شب سرد زمستان ماندنی نیست . که مهتاب سپیدش بی گناهان بی دفاعان در غل و زنجیر صدها صد ستاره درلباس تیره ی یلدا اسیر است و چشمان سپیدش پلک بسته میان میله ی سنگین طیف هر ستاره نا امید و منتظر - خسته به راه منجیش آن تک پرندست و دست هیچ کس هم برای آن پرنده مهربان نیست که این روزان سرد سخت مغشوش سیاهی بر بگیرد ولی آری . . . تمام است آن شب سرد زمستانی پرنده به پشت ابر خواهد رفت شاید و یا آنکه نوید آرزو بخشی صباحی سپیدی هدیه خواهد داد بر او پرنده ای تو آن آزادمرد قصه های من پس از آن صبح بی فردا به دور از ظلمت یلدا به شوق دیدن مهتاب به یاد سالیان سختی و بیداد نوای اشکهایت خنده و مرز نگاهت آسمانست . پرنده ای رها گشته - جدا مانده در آن صبح پس از شبگاه در اوج آسمان ها بی کران ها بدون مرز خواهی رفت تک و تنها و بی امّید این دنیا بسوی غربت مهتاب بی همتا
دلنوشته ی خودم |+| نوشته شده توسط میلاد در سه شنبه یکم مرداد 1387 ساعت 4:4
پست - دعا - زندگی - خدا - بدرود !!!
فکر کنم این آخرین پستی باشه که تو سال ۸۶ درج می کنم و اونم فقط یه دعاست
دعایی که یه بخش از زندگی منو کاملا تغییر داد ! هر چند که خیلی خیلی سادست :
خدایا بیش از اینی که هستم نمی خواهم شکوه هیچ بودن را از من مگیر !!!
تا درودی دیگر بدرود ! |+| نوشته شده توسط میلاد در سه شنبه هفدهم مهر 1386 ساعت 0:42
باور کن ساده نیست ... !
باور کن ساده نیست
پنجره را از درونی روشن ببینی و بیرونش جز سیاهی تصویری نبینی ! بدانی طلوع نزدیک است و بفهمی خورشیدی در کار نیست ! پرنده ها را تک به تک در آرزوی قفسهای بی در و دروازه نظاره کنی ! ساده نیست دعایی به جانش کنی و بدانی خود به امید درد توست ! بشناسی و بدانی تا به نهایت نا شناخته می مانی ! خراش موج بر دامن ساحل ببینی و نیشخند ساحل تماشا کنی ! ساده نیست اما ساده بگویم : بدانی می بینی و بفهمی هیچ ندیده ای !!!
( دل نوشته خودم ) |+| نوشته شده توسط میلاد در شنبه دهم شهریور 1386 ساعت 10:13
گناه راستگویی !
شب نبود که بگویند از دیوار بالا رفته اند ! روز بود ! همان وقت که میبایست می بود !
آنها نوشتند چیزی که قلبشان می گفت بنویسند ! چیزی را که راست می دیدیند ! چیزی را که دیگرانی از جنس آنها نمی خواستند یا نمی توانستند بنویسند ! ولی تازیانه خوردند به جرم جرم ورزی به جرم گناه به جرم راست گویی ! به جرمی که فقط اینجا گناه است ! به راستی آیا راستگویی حرام است یا فقط ما حرامش کرده ایم ! به هر حال آنها در بندند همان طور که همیشه در بند بوده اند !
|+| نوشته شده توسط میلاد در شنبه بیستم مرداد 1386 ساعت 1:27
لیک محال است که من خر شوم !
دست مزن ! چشم ببستم دو دست
راه مرو ! چشم دو پایم شکست حرف مزن ! قطع نمودم سخن نطق مکن ! چشم ببستم دهن هیچ نفهم ! این سخن عنوان مکن خواهش نافهمی انسان مکن لال شوم ! کور شوم ! کر شوم ! لیک محال است که من خر شوم !
( نسیم شمال )
|+| نوشته شده توسط میلاد در پنجشنبه چهارم مرداد 1386 ساعت 1:32
نون والقلم !
۴ روز از روز قلم گذشت ! خواستم شعر استاد را تکرار کنم اما بیهوده انگاشتم حرف پارسال خود و حرفی
که با گذشت سالها هنوز بر زیر پاهها له می شود ... هنوز در بخش غیر قابل دسترس کتابخانه ها خاک می خورد و جز اندکی آن را نمی خوانند ( اندکی که آزادی را نهایت راهها می دانند ) را تکرار کنم که چون قلمی که خدا بر آن سوگند می خورد خرد شوم و چون کاغذ مقدسی که بر آن نوشته می شود پاره پاره گردم ... !!! به امید روزی که قلم جز لای دفتر مشق کودک دبستانی باشد ... !
|+| نوشته شده توسط میلاد در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 ساعت 0:54
رنگ خدا !
این پست رو با یک سوال نسبتا آسون اما پیچیده و چند پهلو اومدم .
سوال من اینه : خدا از نظر شما چه جوریه ؟ اونو چه جوری توصیف میکنین ؟ به نظرتون چه جوری میشه خدا رو همون قدر که لایقشه شکر کرد ؟ لطفا جوابمو کامل بدین . جواب این سوال واسه من خیلی مهمه !!! ( سر نوشت سازه ) |+| نوشته شده توسط میلاد در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 ساعت 1:35
دوست داشتن !!!
امشب از آسمان دیدهء تو فروغ فرخزاد |+| نوشته شده توسط میلاد در دوشنبه بیستم آذر 1385 ساعت 22:4
|